تبلیغات X
آپلود عکس

نام وبلاگ

نام وبلاگ

توضیحات وبلاگ

پایان‌نامه‌ی خیلی عزیزم :)))

خواب خیلی بهتر از چرخیدن توی فضای مجازیه و حرف زدن با کسی که آرومت کنه خیلی بهتر از خوابیدنه و من دیشب هیچکدوم از این دو اصل رو رعایت نکردم.
همه‌ی حالِ بدم توی پست قبلی ریخته شد. همه‌ی خستگی‌هام و کلافگی هام‌.
امروز صبح یه بار بیان مساله پایان‌نامه رو برای همسر خوندم. بچه‌ها رو بردم حمام. چند صفحه کتاب درسِ تاریخ تحولات رو خوندم. امتحان این درس آخرین امتحانه و قطع به یقین کمترین انرژی رو برای دادنش خواهم داد. یه ذره میوه خوردیم دور هم. توی آشپزخونه با همسر سناریوی حل مشکلی که دیروز دپرسم کرده بود رو چیدیم و بعدش ناهار خوردیم.
الان به ضرورت و اهمیت تحقیقم دارم فکر میکنم.
می‌خوام پا شم. برم دو رکعت نماز بخونم و به اصلاح و تکمیل پروپوزال بپردازم‌.
فقط خواستم این پست رو بذارم که پست قبلی رو بشوره و ببره...
شاید کامنت‌ها رو بتونم عصری جواب بدم...


پ.ن: کامنت‌ها رو همه رو جواب دادم. دو تا از کامنت‌ها به خاطر قطع شدن اینترنت وای‌فای موندند در لب‌تاپ تا بعد که نت وصل شد، ارسال بشن. ممنونم از صبوری‌تون.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

خارج از حد تصورِ غیر بعید... تا باد چنین بادا

امروز وسط نماز ظهر، داشتم به مشکلات زندگی فکر می‌کردم. چپ چپ نگام نکنید. حضور قلب یعنی همین که مشکلاتت رو ببری پیش خدا دیگه! :))))
مدت‌ کوتاهی هست که یه ذره ناامید شدم. مصطفی نمی‌دونه چون توی خودم می‌ریزم. و این‌جا می‌نویسم. شمایی که می‌خونید اینجا رو انگار محرم‌ترید! عجب چیزیه این دنیا... چقدر نامرده که منو به شوهرم نامحرم کرده...
داشتم به این فکر می‌کردم که اگه زندگی به همین منوال ادامه پیدا کنه چقدر ناامیدکننده است. چقدر حال خراب‌کنه...
بعد یک آن انگار خدا به دلم انداخت که شایدم خیلی بهتر از حد تصورت شد!
راستی که هیچ بعید نیست... چنانکه تا کنون بوده. و تا باد چنین بادا.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

۲۵ خرداد

۱۴ خرداد تولد زینب بود. زینب و فاطمه‌زهرا از ظهر رفته بودند خونه مادر شوهرم. عصری همسر اومد سراغم، رفتیم شیرینی فروشی، کیک خریدیم، قطاب هم خریدیم چون من دوست دارم، چند تا برش کیک گردویی که همون موقع بخوریم چون گرسنه بودیم و شمع و فشفشه. سریع رفتیم و در اولین مغازه دو تا لباسِ جینِ چین چینی خریدیم براشون و رفتیم خونه مادرشوهرم و تولد رو گرفتیم... پدر بزرگ مادربزرگ همسر هم بودند و چقدر خوب بود. بچه‌ها خوشحال شدند :)


آخرِ اون هفته، همسر جان "عمو" شد. یعنی چند ماهِ دیگه عمو میشه. چقدر خوشحال شدیم همه‌مون. داشتیم می‌پوکیدیم از غصه‌ها. چقدر به اون خبرِ خوش احتیاج داشتیم. دوباره کیک خریدیم و بردیم خونه مادرشوهرم :)


امروز ۲۵ خرداد هست و سالگرد عروسی‌مونه‌. نسیم‌جانم هم داره میره بیمارستان که دوست جانِ لیلاجانم رو به دنیا بیاره. خیلی خوشحالم و نگرانم. دعا کنید براش...
حالا چندین ساله پیاپی هست که مناسبتِ ۲۵ خرداد به دلایل مختلف یادمون میره... اصلا یادم نمیاد کی یادمون بوده :)


یادتونه اوایل، آقای رئیسی هر هفته می‌رفت سفرِ استانی؟ بعد از چند وقت حضرت آقا منع‌شون کردند. گفتند هر هفته نرید؟ به استادِ جان گفتم من فکر می‌کنم دلیلش این بوده که هر هفته در سفر بودن باعث میشه اون به خانواده رئیس جمهور و بقیه مسئولان فشار بیاد. چون آخر هفته مالِ خانواده است. اما ایشون تحلیلشون این بود که چون هر هفته سفر استانی، انتظارات و توقعات مردم رو زیاد می‌کنه و متعاقبا چون کار کارشناسی صورت نگرفته برای سفر، کار جدی‌ای انجام نمیشه و مردم ناامید میشن و از جبهه انقلاب به سمت جبهه مخالف متمایل میشن.
من هم تحلیلِ استادِ جان رو قبول داشتم ولی باز هم دلیل ایشون، دلیل من رو منتفی نمی‌کرد.
دیروز که عبدالملکی با اون وضعیت استعفا داد خیلی دپرس شدم. ضدحال اساسی بود. هم برای من هم برای همسر که کارش گره خورده بود با اون وزارت‌خونه و قبلا یه کاری رو استارت زده بود با اونا. نگرانِ پروژه همسر هم بودم.
حاشیه‌های این استعفا همش داره بهم میگه که خانواده... دلیل این استعفا خانواده بوده. وزیری که تا نصفه شب جلسه داره، خانواده‌ش می‌بُره و بعد هم خودش. انقلابی‌گری کیلو چند؟ کارهای ساده‌تری هم هست...
حالا امروز ۲۵ خرداده... من باید یه فکری کنم که نبُرم. دیشب همسر ساعت ۱۱ رفت بیرون برای کاراش و تا ۴ صبح هم نیومد، من بعد از خوابوندن بچه‌ها یادِ قرآن افتادم. خسته بودم چون شب قبل هم خودم تنهایی به بچه‌ها شام داده بودم و خوابونده بودمشون و اون روز خونه مامان رفته‌ بودم و ظرفم خالی بود. قرآنِ گوشیم رو باز کردم. سوره واقعه رو خوندم و حدید. چقدر آرامش داشت حدید... 

"دلم می‌خواد اگه همسرم انقلابی هست، منم مثل اون باشم. باید اینطور باشه‌. قبل از رفتنش نشسته بودم پشت میز و داشتم با گوشیم ور می‌رفتم. فهمیده بود دپرسم. هر شب که می‌خواد بره، دپرس میشم. اون روز که دپرس بودم، امیدم فقط به این بود که آخرِ شب می‌تونم باهاش چند کلمه صحبت کنم که امیدم ناامید شد و دپرس‌تر شدم. همسر رفت و آبِ طعم‌داری که درست کرده بودم با اسلایس‌های خیار و لیموترش رو آورد. نشست و یه لیوان برام پر کرد. گفتم اگه رفتی اون دنیا، منم صدا می‌زنی؟ گفت مگه قرارمون این نبود که با هم شهید بشیم؟"
حدید که تموم شد چشمام رفت.


صبح یه خواب آشفته ولی قشنگ دیدم. خوابِ یه آدمِ پر تلاش رو دیدم. بعد از یه سفرِ خسته کننده توی یه کافه دیدمش. بعدش رفتیم یه چیزی برای خودش خرید که به خودش انرژی بده. تند تند آشپزی می‌کرد و خونه رو تمیز می‌کرد. بهش گفتم چرا ماکارونی درست کردی؟ غذا زیاد داشتیم و همونا رو می‌خوردیم! گفتم حالا همین رو برات میذارم توی یه ظرف، پنیرپیتزا میریزم روش و فویل می‌کشم روش تا ببری خونتون. بغل کردیم همدیگه رو. لباساش هیچ بویی نمیداد. حتی بوی نرم‌کننده. ازش پرسیدم چطوری لباسات هیچ بویی نمیده؟ بهم گفت چطوری و دیدم چقدر مهربونه...


امشب برای سالگرد ازدواج‌مون شمع روشن می‌کنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

چیزهای ساده‌ای که نگفتم احتمالا...

اگر حوصله ندارید همه‌ش رو بخونید، مورد ۷ رو بخونید. بقیه‌ش در مورد سبک زندگی‌م هست.
۱. از روزهای اول بارداری سرِ لیلا، طبعم عوض شده بود و ظرف شستن برام سخت بود. غر زدم سرِ همسر که چرا ماشین ظرفشویی رو نصب نمی‌کنی؟ اونم گفت اصلا خودم ظرفا رو میشورم. حالا الان یک سال و نیمه که ظرفا جمع میشن تو سینک تا آخر شب یا سرِ صبح، همسرجان اونا رو بشوره!!!
۲. هر وقت سرود ملی یا اذان پخش میشه؛ اگه باهاشون همراهی کنم و بخونم؛ اشکم سرازیر میشه. شاید این سوغاتی زیستنم در غربت در دوران کودکی هست‌. به صورت کلی احساسات رقیق ناسیونالیستی و ایدئولوژیکی دارم ولی به جز این‌چیزا، برای چیزای دیگه اصلا راحت گریه نمی‌کنم و به شدت روحیه جنگجویی دارم.
۳. پارسال زمستون یه عبای مشکی خریدم. شبیه یه چادره که به جای سر، از روی شونه‌ها شروع میشه. منم همیشه با یه روسری بزرگ که لبنانی می‌بندمش می‌پوشمش. یه مقدار گردن درد داشتم اوایل به دنیا اومدن لیلا و این عبا خیلی کمکم کرد. ضمنا حجابش هم خوبه و فقط برای وقتایی که میرم خونه مادرشوهرم یا گاهی که میرم خونه مامان‌اینا یا وقتایی که قراره بریم طبیعت‌گردی یا توی مسافرت هست. هیچ وقت‌ هم وقتی بدون همسر قراره جایی برم یا فقط یه بچه همراهمونه نمی‌پوشمش چون در کل چادر بهتره. مامانم خیلی بدش میاد و میگه چادر رو گذاشتی کنار و بی‌چادر شدی و اینطوری خونه من نیا‌‌. مادرشوهرم یک بار هم به روم نیاورد. همسرم هم میگه تو چادرت رو کنار نذاشتی، فقط گاهی روسری‌ت رو میندازی روی چادرت.
۴. حدود دو میلیون پس‌انداز داشتم که امسال نمایشگاه کتاب مجازی همه‌ش رو کتاب خریدم. تا دو هفته هرروز پستچی می‌اومد و می‌گفت: چه خبره؟!!! میگفت تو کلِ محله کسی اینقدر کتاب نخریده :)
اون اواخر دیگه فقط در رو باز می‌کردم و کتاب رو میذاشت پشت در و می‌رفت. تا روزای آخر، دیگه با همه‌ی اعضای خانواده‌مون آشنا شده بود :)
۵. الان خیلی وقته که یادم نمیاد کی تلویزیون دیدم. اخیرا فقط سریال خاتون رو دارم تو یه پیج اینستاگرامی دنبال می‌کنم :) ولی می‌خوام از امشب وضعیت زرد رو از شبکه ۲ ببینم ولی بعیده موفق بشم. تایمش اصلا برای منِ بچه‌دار که شوهرم تازه اون‌موقع از سرِ کار میاد مناسب نیست.
۶. عید امسال یه مانتو و دو تا روسری خریدم برای دانشگاه رفتن. اما باید بگم از خرید مفصلِ سال ۹۹ که اینجا نوشتم چی خریدم و کلی هم حرف شنیدم، تا الان هیچ چیز خاص و به درد بخوری نخریدم و همه‌ی لباس خونگی‌هام پوسیده و کفش مناسب تابستونم هم پوسیده و فعلا اگر پول باشیم برای دخترا خرید می‌کنم. طفلی‌ها عاشق لباس چین‌چینی هستند.
من الان بیشتر از سه ماهه که به همسر گفتم برام عینک (طبی) بخر چون شیشه این عینکم خراب شده و دسته‌ش هم شکسته و عصبی‌م می‌کنه. اما هنوز موفق نشدیم بخریم...
فکر نکنید پول نیست. هست! گردشش هم بالاست ولی نمی‌رسه... به همین سادگی.
۷. یکی از فامیلای نزدیک دوستِ صمیمیم که منم باهاش دورادور دوستم و اتفاقا چند سال پیش به مناسبتی در موردش در این وبلاگ نوشتم؛ الان یه بلاگرِ حجاب استایلِ مذهبی در اینستاگرامه و حتی برند خودش رو هم در زمینه روسری و ... زده و هزاران دنبال‌کننده داره. چقدر پول شبهه‌دار پارو می‌کنند‌ و چقدر بدم میاد ازش که به با رسمِ دین داره سطحی‌ترین و مبتذل‌ترین نسخه از حرف‌ها و رفتارهای دینی رو به خورد مخاطبش میده و برخلاف چهره‌ای که از خودش و همسرش توی پیج به نمایش میذاره؛ رابطه‌شون از نظر من خیلی قشنگ نیست و بعضا اگر من همچون رفتاری از همسرم ببینم، از غصه دق می‌کنم :(
یکی دیگه از دوستای صمیمیِ طلبه‌م هم هست که یه پیجِ سبک زندگی مذهبی داره اما واقعا کارش خیلی خوبه و داره زحمت می‌کشه و هنوزم با معرفت و بااخلاق و مثل سابق هست... کاسبی نمی‌کنه و واقعا دغدغه‌ی دین داره، گرچه خیلی کارِ عمیقی نمی‌کنه ولی هنوزم وقتی می‌بینمش مثل سابق هست و سندرم خود‌مهم‌پنداری نداره. اتفاقا خیلی خوب میدونه در چه سطحی هست و چه ضعف‌هایی داره و مخاطبش رو هم گول نمی‌زنه و باهاش صادقه. حتی هرازگاهی مثل دیشب بهم پیام میده و احوالپرسی می‌کنه. موندم با اون همه مشغله و دوتا بچه چطور فرصت می‌کنه...
بگذریم. این سندرم خودمهم‌پنداری عجب چیز عجیبیه و به نظرم زندگی بلاگرها خیلی هرز هست. اتفاقا دیروز رفته بودیم باغِ کتاب تهران و یه بلاگرِ دیگه که از قضا بعدا با همون دوستِ دورِ بلاگرِ ما رفیق شدند رو دیدم. من قبلا یه سر رفته بودم پیجش و واقعا حالم رو به هم زد پیجِ صورتیِ زردشون.
اولش نشناختمش. بلکه اون خانمِ بلاگر باهام چشم تو چشم شد، یه طوری که انگار باید بشناسمش!!!! فکر کنم تنها فردِ مذهبی اون روز در بخش کتاب کودکان من بودم که احتمال می‌رفت بشناسَتِش که منم نشناختمش :))))
۸. از هفت روز هفته ما حداقل یه روز خونه مامانم و گاهی دو روز، و حداقل یک روز خونه مادرشوهرم میریم. اگر قرار باشه بچه‌ها برن اونجا؛ خودم حتما باهاشون میرم. ولی خونه مادرشوهرم چون برادرشوهرم نامحرمه سختمه و ناهار بچه‌ها تنها میرن و برای شام به اتفاق همسر میریم اونجا و آخر شب برمی‌گردیم.
۹. با این حساب من خیلی آشپزی نمی‌کنم ولی اگر آشپزی کنم با دلِ و جون آشپزی می‌کنم...
۱۰. از وقتی لیلا به دنیا اومد و یک ماه بعدش درسای من شروع شد، تا الان، وقت سر خاروندن نداشتم و با این‌حال مامانم و مادرشوهرم مدام بهم یادآوری می‌کنند که باید زینب رو از پوشک بگیرم. همسرجان هم همین فاز رو گرفته و واقعا اعصابم خرد میشه وقتی بهم یادآوری می‌کنند.
۱۱. من به شدت از دندونام مراقبت می‌کنم. طوری که یک‌بار در دوران تجرد و یک بار بعد از ازدواج برای پر کردن رفتم دندان‌پزشکی و بعدها هم فقط به خاطر کشیدن دندون عقل مزاحم اطبا شدم. در این زمینه همسرجان دقیقا در نقطه مقابلِ منه. هر بار هم که استرسم زیاد شده، دندون عقلام درد گرفتند. معمولا نزدیک امتحاناتم اینطوری میشه و دقیقا امروز هم یکی از دندون عقلام شروع کرده به درد کردن :/
۱۲. از آبانِ پارسال تا الان، گاهی انقدر بهم فشار میاد که اعصابم به هم میریزه و عصبانی میشم و بچه‌ها رو هم از خشمم بی‌نصیب نمی‌ذارم. البته واقعا گاهی. در کل مامانِ مهربونی هستم. به جز درس و بچه‌ی کوچیک، ماجرای شپش گرفتن سرِ بچه‌ها هم داغونم کرد... اصلا باهام همکاری نمی کردند و دیوانه‌ام کردند رسماً...
۱۳. بچه‌های من خیلی میرن خونه‌ی همسایه. خیلی... تایم زیادی رو اونجا هستند و آسیب هم داشته ولی وقتی هم اجازه نمیدم گریه میکنند و یه جور دیگه‌ای اذیت می‌کنند. مخصوصا فاطمه‌زهرا شدیدا وابسته به وجود هم‌بازی بزرگتر از خودش هست. از وقتی طایقان بودیم اینطوری شد چون مدام با زهرا دختر نسیم‌جان که یک سال ازش بزرگتره بازی می‌کرد و عادت کرده حتما باید کسی بازی‌ش رو مدیریت کنه.
۱۴. نمیدونم گفتم یا نه ولی پارسال برای تولد فاطمه‌زهرا چند بسته آجره‌ی بزرگ خریدیم. حدود ده بسته و این خیلی زیاده. هوش فضایی و مهارت استفاده از دستش رشد کرده و من راضی‌ام. دیروز هم دو سه تا اسباب‌بازی جدید خریدیم ولی واقعا هرچی میره جلو بیشتر متوجه میشم که این چیزا اصلا به ارتباطات و صمیمیت خواهرانه دخترام کمک نمی‌کنه و ناراحتم.
۱۵. پارسال تابستون دیدیم دیگه کولر خونه جواب نمیده چون هم قدیمیه؛ هم سه طبقه بالاتره هم آب بهش نمی‌رسید هم سایه‌بون نداشت و هم چندبار دینام سوزونده بود. خلاصه کولر آبیِ دوستمون رو که نیازی بهش نداشت رو قرض گرفتیم و گذاشتیمش تو تراسِ خونه. الان هم بادش خیلی مستقیمه هم همه‌ی صداش میاد تو خونه. دیگه روم نمیشه هیچکس رو خونه‌مون دعوت کنم... خیلی بی‌ریخته.


این پست رو بعدا ممکنه بازم کامل کنم.

یه پست در مورد روز معلم و یه پست در مورد ادامه‌ی ماجرای ۲۵ خرداد هم باید بنویسم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:51 توسط علی فرهادی |

۲۵ خرداد... ادامه

اون روز تا وقتی همسر اومد درس خوندم و بچه‌ها رو مدیریت کردم و انصافا دیگه جونی برام نمونده بود. ولی شاممون خیلی خوشمزه شد. ساندویچ مرغ بود. همسر هم خیلی خسته بود ولی تا می تونست از غذام تعریف کرد. خیلی خسته بود چون شب قبلش اصلا نخوابیده بود و ضمنا کارش هم خیلی پرتنشه :(
بعد از شام از خستگی خوابش برد. برای سومین شب پیاپی من بچه ها رو تنهایی خوابوندم. بعد رفتم و همسر رو از خواب بیدار کردم و گفتم امشب باید من شمع روشن کنم و آلبوم عکس ببینیم. بازم راضی بودم که ذوق نشون داد و یه ذره باهام همراهی کرد. چون دوباره خوابش برد! :)
اون شب با آرامش بیشتری خوابیدم. استرس‌ها و کلافگی‌هام تموم شده بود. نمی دونم چرا... شاید اثرِ دعای نسیمه جانم بود.
من توی این دنیا دو تا خواهر دارم. یه خواهر رضائی و یه خواهر ایمانی. خواهر ایمانیم اون روز برای بار سوم مادر شد... ظهری خبرش اومد و من خیلی خوشحال شدم. بهش زنگ نزدم که اذیت نشه چون حتی در بدترین شرایط هم پرانرژی و مهربونه. فقط وقتی ساعت ۱۷ توی لایو حمیدکثیری دیدم حاضر شده، (آخه چطوری!!!؟؟ آخر الزمانه!) براش دست تکون دادم :)
موقع شام بود که همسر یه خبر دلگرم کننده داد. من یقین می دونم که اثرِ دعای نسیمه جانم بوده. وقتی که داشت می رفت بیمارستان بهش زنگ زدم و شرح حال ازش گرفتم :) توی گروه دوستانمون هم نوشتم که نسیم رفت بیمارستان و التماس دعام از نسیم رو اونجا نوشتم با ایموجی گریه. نسیم بعدا پیامم رو دید اما گفت برام دعا کرده...
بازم من اولین نفری بودم که عکس نی‌نی جانم رو توی گروه گذاشت. حتی فرداش من زودتر از فاطمه خاله ی واقعیِ نی نی رسیدم و رفتم دیدنش. 
برای نسیم‌جان یه سبد گل بزرگ گرفتم. برای زهرا و نرگس، رفقای گلِ گلابِ دخترای گلِ خودم هم یه دست لباس خریدم که آبجی دار شدند.
خدا می دونه وقتی نسیمه رو می بینم چقدر حالم خوب میشه. کسی که درد و دلم رو میشنوه و نگفتنی ترین حرفام رو میدونه. تو همون شرایط سختش کلی با هم گپ زدیم. خدا رو شکر زایمانش از قبلی ها خیلی بهتر بود و خیلی خوشحال بودم براش. خیلی. یه ذره هم حرفای امیدوارکننده به هم زدیم. دلمون به هم گرمه و من میدونم یه روز میاد که صالحه‌ی سه دخترون و نسیمِ سه دخترون دستشون باز میشه، با شش دخترون میرن اینور اونور. کوه، جنگل، صحرا، پیک نیک، کیف می کنند. دخترا دو به دو دست هم رو میگیرن و آرزو می کنند هیچ وقت از هم جدا نشن. (هرچند همین الان هم همینطورند)
بعدش هم رفتیم کلاس اخلاق حاج آقا سلیمی و ساعت ۱۱ رسیدیم خونه. اون شب مجبور شدیم پیتزا بخوریم چون شام نداشتیم و هلاک بودم از خستگی. اتفاقا ظهرش هم پیش مامان اینا بودیم و غذا آبگوشت بود. مامان ابتکار به خرج داده بود :))) و توی آبگوشت به جای رب گوجه، رب انار ریخته بود :)))) ، من نتونستم خیلی بخورم چون با هر لقمه کلی دهنم آب می افتاد :)))) دیگه تقریبا قبل از رفتن به کلاس حاج آقا کامل ضعف کرده بودم :))) (خدایی اگر شما بودید چه می‌کردید؟ با مامانی که هیچ وقت یک غذا رو شبیه بارِ قبل درست نمی‌کنه و از هیچ دستور پختی پیروی نمی‌کنه؟؟؟)
فرداش جمعه، رفتیم باغِ کتاب و دقیقا وقتی هلاک از گرما و خسته از بغل کردن لیلا و بردن خریدهای کتاب و اسباب بازی و احتمالا نابود از اون همه پولی که زمین زده بودیم، در فاصله ۵ دقیقه‌ای خونه بودیم، متوجه شدیم که مامان اینا با رضا اینا همه با هم رفتند پارک آب و آتش :)
از با هم بودن هامون همین ها فعلا یادگاری مونه. هرچی میریم جلوتر با هم بودن سخت تر میشه. خدا باید کمک کنه و من باید معجزه دعا رو دریابم. همین رو میدونم...همین.
پ.ن: برای پایان‌نامه‌ام یک کتاب می‌خوام بخرم. اسمش اینه: با هم بودن، آیین‌ها، لذت‌ها و سیاست‌های همکاری.
پایان‌نامه‌ام داره به زندگیم گره می‌خوره بدجور...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:51 توسط علی فرهادی |

حلاوتِ شاگردِ استادِ جانِ جانان بودن...

امروز تونستم کاری که استادِ جانِ جانان فرموده بودند رو تموم کنم. کارِ سختی بود. حتی شاید سخت‌تر از نوشتن مساله و اهمیت و ضرورت تحقیق. حالا اون کار چی بود؟
دیروز عنوان پایان‌نامه‌ام تصویب شد و استاد گفتند به تک تک اساتید هیئت علمی‌ زنگ بزن و تشکر کن. خودِ صحبت کردن با استادهام اصلا سخت نیست اگر حاشیه‌ها نبودند!
در واقع استادِ جان اخیرا عضو هیئت علمی دانشکده شدند و چون سطح علمی‌شون از بقیه اساتید یک سر و گردن بالاتره؛ مدام برای بقیه اساتید چالش ایجاد می‌کنند. یعنی مثلا یک استادی تصمیم می‌گیره یک موضوع با یک دانشجو برداره برای پایان‌نامه و استادِ جان به اون موضوع و عنوان که بشدت ضعیفه گیر میده و نمی‌ذاره تصویب بشه و یا یک پیشنهادی میده که خیلی به نفع فضای علمی دانشکده است اما نون بعضی‌ها رو آجر می‌کنه و دستی دستی برای خودش دردسر ایجاد می‌کنه...


استادِ جانِ جانان آدم عجیبی هستند. در زندگیم کسی رو مثل ایشون ندیدم یا لااقل سال‌هاست که ندیدم.
شجاع! زیرک! نکته سنج و کل‌نگر، به شدت آزاداندیش و غیر جزم اندیش، با گستره دانشی منحصر به فرد از فلسفه تا علوم سیاسی و روابط بین‌الملل و تحصیلات حوزوی‌.. همه با هم. نخبه و باهوش! خیلی خیلی نخبه و باهوش. خاص هستند و ‌کاملا میشه فهمید این رو. ریز جزئیات اخبار و روزمره‌ها ایشون رو از مسائل علمی باز نمی‌داره و برعکس وقایع رو با کلیات تطبیق میدن. قیاس می‌کنند نه استقرا. کاری که ما آدم‌های معمولی انجام میدیم غالبا.
استادِ جانِ جانان در عین حال خیلی لطیف هستند. در عین حال که مراقب احوالات دانشجوشون هستند؛ با این حال اصلا وارد جزئیات زندگی دانشجوشون نمیشن. (البته اکثر اساتید همینطورند ولی اینطور نیست که حالِ دانشجو براشون خیلی مهم باشه) کل جزئیاتی که از من پرسیدند این بوده که چندتا بچه دارم و چند سالشونه و همسرم در چه زمینه‌ای فعالیت می‌کنند؛ اونم چون خودم گفتم. چون پایان‌نامه‌ام با زمینه کاری همسر به هم نزدیکند‌.


چندتا خاطره بگم ازشون:
روز معلم که تعطیل بود. هفته بعد من شنبه و دوشنبه موفق شدم گل بخرم برای اساتید. خانم دکتر که خیلی خوشحال نشد انگار D: (البته اخیرا حس می‌کنم کمی خسته هستند) یکی از اساتید آقا خیلی زیادتر خوشحال شد و یکی دیگه از اساتید خوشحال شد ولی شاید نه خیلی... نمیدونم.
اما اون روز صبح که من با دوتا دسته گل با تاخیر وارد کلاس شدم، استادِ جان خیلی عصبانی بودند. حس می‌کردند پیشرفت من و هم‌کلاسیم مطلوب نبوده و اومده بودند که بهمون خبر بدند که ترم بعد رو هم باهاشون کلاس داریم :)))
به محض اینکه رسیدم دمِ در کلاس و استاد من رو دیدند، لبخند زدند و خوشحال شدند و گفتند: ای بابا! دیگه نمیشه که... پرسیدم چی شده؟ استاد فقط می‌خندیدند و میگفتند برو حالا (چون می‌خواستم دسته گل دیگه‌م رو بذارم تو یخچال دانشکده)
بعد که اومدم سر کلاس، استاد چقدر ذوق کردند به گل‌... و همون گل باعث شد ما از افتادن نجات پیدا کنیم.


جلسه بعدش استاد کلاس رو اینطوری شروع کردند: پرسیدند: بچه‌ها! بهترین خبر چیه؟
من گفتم ظهور! بعدش استاد دوباره گفتند یه خبری که همین الان بتونید بدید. من گفتم همین که من میام دانشگاه، بهترین خبره برام استاد! (همکلاسیم هم کلا هاج و واج بود :)) )
فکر میکنید استاد چی گفتند؟ گفتند بهترین خبر اینه: خدا هست! وقتی بدونی خدا هست دیگه هیچ چیز نگرانت نمی‌کنه...


یه خاطره دیگه‌م اینه که استادِ جان چند روز قبل از جلسه هیئت علمی برای تصویب عناوین پروپوزال‌ها (که بهش میگن جلسه گروه، بهم پیام دادند:
"سلام خانم فلان
هفته آینده برای بررسی پروپوزال ها جلسه گروه داریم
کارتون رو امروز یا حداکثر فردا ارسال کنید. به امید خدا"
گفتم: "سلام استاد. چشم. تا ظهرِ فردا ارسال می‌کنم حتما و بهتون اطلاع میدم."
دوباره پیام دادند: "سلام اگر می تونی امشب برام بفرستید. می دونی که لازم نیست کل پروپوزال را بفرستیم.
در هرصورت اگر احیانا فردا فرستادی، در آخر شب پیامکی از من، موضوع ارسال رو پیگیری کنید تا انشاالله مطمئن شویم که ارسال شده است. ضمنا هیچ نگران نباش؛ خدا هست!"
نوشتم: "استاد من مشکلم اینه که الان منزل نیستم متاسفانه. سعی می‌کنم اگر زود به خانه برگشتم کامل کنم بفرستم ولی شاید هم نشد"
و استاد گفتند: "عیبی نداره
فردا شب، پیامکی یادآوری کنید
مهمونی و زندگی رو بهم نزن
انشاالله موفقی"
تا قبل از اون پیامک "ضمنا هیچ نگران نباش، خدا هست!" انقدر استرس گرفته بودم که نگو ولی نمیدونم استاد از کجا فهمید که اون پیام رو بهم داد! وقتی خوندم "ضمنا هیچ نگران نباش، خدا هست!" با همون لحن محکم و صدای مهربانِ استادِ جان، آرامش عجیبی گرفتم. استاد به شدت لطیفه... لطیف.


روزی که جلسه تصویب عنوان پروپوزال بود، قبلش با استاد جلسه داشتم تو دانشکده. هم‌کلاسی مستمع آزادم هم بودند. استاد گفتند: "چرا صفحه اول کار رو برداشتی و آرم دانشکده و عنوان و ... " وقتی فهمیدند که روم نشده ازشون فایل تایپ شده‌ای که خودشون درست کرده بودند رو بگیرم و کل مطالب رو دوباره نشستم تایپ کردم خیلی ناراحت شدند. خیلی هم البته با لطافت ناراحت میشن. به اون هم‌کلاسیم رو کردند و گفتند: "می‌بینی خانم فلانی، معلوم نیست چه تصوری از من در ذهنش داره. من که نشستم براش تایپ کردم که با اون همه مشغله و بچه و خانه و ... که دیگه اذیت نشه..." و من فقط می‌گفتم ببخشید :"(


و آخرین چیز در مورد استادِ جان. استاد خیلی باتقوا هستند اما اصلا نمایشی نیست. در جان و وجودِ ایشون هست، خیلی ساده. مثلا همین همکلاسیِ مستمع آزادم که در جلسات خصوصی من و استاد در مورد پروپوزال حضور داره... خیلی خوبه. چون من خیلی دختر لوس و سربه هوایی هستم ولی اون همکلاسیم ۸ سالی ازم بزرگتره و با اینکه مجرده اما خیلی باوقاره. نتیجه اینکه هروقت من با لطایف استاد خنده‌ام میگیره، استاد می‌تونند یک مخاطب باوقارتر داشته باشند :)))
کلا روحیات استاد خیلی پارادوکسیکال هستند. مثلا شما آدمِ شوخ طبع دیدید انقدر باتقوا!؟؟


دیروز که استاد زنگ زدند بهم خبر خوبِ تصویب عنوانم رو بدن، من سر نماز بودم و نتونستم جواب بدم. پیامک دادم و گفتم سر نماز بودم. استاد دوباره زنگ زدند و خبر رو دادند و عنوان نهایی رو بهم گفتند. بعد هم خداحافظی کردند. سی ثانیه نشده بود دوباره تماس گرفتند و گفتند سر نماز هستی برای ما هم دعا کن...
آخه انقدر لطیف!؟


اینم بگم... دلم نمیاد نگم. استادِ جانِ جانان واقعا به خانم‌ها و خانواده احترام میذارن. کاملا واقعی...
یکی دو جلسه پیش بود که دیگه هوا خیلی گرم بود. استادِ جان مدام نگران بودند که من و خانم همکلاسی‌مون گرممون میشه. گفتند که به مسئولین دانشکده تذکر هم دادند، مخصوصا به خاطر خانم‌ها و گرمایِ مضاعفِ لباس و چادر و ...
یا فقط اون جمله کوتاهِ "مهمونی و زندگی رو به هم نزن" 
خدا رو خیلی شکر می‌کنم... خیلی...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:51 توسط علی فرهادی |

هفته نامه ندای یزد شماره 1676 مورخ سه شنبه بیست و سوم فروردین 1401

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:51 توسط علی فرهادی |

هفته نامه ندای یزد شماره 1677 مورخ سه شنبه سی ام فروردین 1401

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:51 توسط علی فرهادی |

هفته نامه ندای یزد شماره 1678 مورخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1401

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:51 توسط علی فرهادی |

هفته نامه ندای یزد شماره 1679 مورخ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1401

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:51 توسط علی فرهادی |

صفحه قبل 1 1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد