تبلیغات X
آپلود عکس

نام وبلاگ

نام وبلاگ

توضیحات وبلاگ

طهارت

طهارت

بسیاری از مشکلات ما  مربوط به کج سلیقگی ها و ایدئولوژی منحرف و زخمی  ما و شستشوی شعور ماست

آموزش بد و غلط و منحرفی که در آن انسان مدعی تدین و ایمان بخود حق  می دهد که هرکاری کند تا دنیا برای او باشد.

این‌گونه القا شده است که :حیوانات شعور ندارند بکشید بخورید بیخانمان شان کنید

در حالیکه حیوانات درک و فهم دارند و درد و شادی را می فهمند وبه هم نوع خود عشق می ورزند و به سایر موجودات کمک می کنند.

فقط دیانت ما درست است وبقیه کافرند وباید آنها را به میل خود مطیع کنیم خراج بگیریم. بجنگیم ،بکشیم، اسارت بگیریم غنیمت بگیریم و...

به دروغ  یا راست آغشته به دروغ آموختند که مال کافر بر مسلمان حلال است. کافرشان کنید و برای خود هرچه می خواهید بردارید

زن کافر برای شما مال کافر برای شما جان کافر برای شما!

باهر نیتی به خاطر باورهایتان برترین هستید برایش تا پای جان بجنگید .  برده بگیرید ،کنیز داری کنید و استعمارگر باشید ومداخله کنید و فتوحاتتان گوش فلک را کر کند...

چرا اینهمه فرا خدایی رفتار کرده ایم؟

چرااینهمه فرا شعوری رفتار کردیم؟

کجا وحی خدا اجازه داده است  تااینگونه باهم رفتار کنیم؟؟

چرا در جایگاه کرامت انسان نیستیم ؟

حیوانات و دریاها و خشکی ها را در تسخیر خود گرفتیم ومنقرض کردیم.

گویا داریم از خودمان ودلخوشی ها و همه انتقام می گیریم؟ 

آیاما انتقاممان رااز شیطان می گیریم که باعث شد از بهشت در به در شویم؟

یااز حوا ناراحتیم که به آدم سیب تعارف کرد؟

از آدم انتقام می گیریم که چرا فریب خورد؟

انتقاممان از کیست؟ ازچیست؟؟

اینگونه به جان و خون ومال وناموس و آبروی هم تشنه ایم؟

کجای کارمان می لنگد که بیهودگی داریم

فسادخواهی

تبعیض

حسادت

تهمت دروغ

جنایت

دزدی

رشوه

قانون ستیزی و فراقانونی و قانون گریزی های ما از کجاست؟؟؟

یک نفر باید بیاید یکبار دیگر مبعوث شود که بگوید برگردید به بیراهه رفته اید

بی گمان و بی درنگ بااو هم همان کنیم که با نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد کرده ایم؟؟؟

بنظر می رسد زمان‌ آن فرا رسیده است که بالغ شویم و از توهم برخیزیم !

چشمها و گوشها رابشوییم!

روزنه ی دقت ودل را بگشاییم!

بادقت نگاه کنیم وگوش کنیم و بخوانیم ودرک کنیم

نگذاریم این روزنه ها آلوده شود که دقت از آن برداشته می شود و آن هنگام باید مقابل همه ی حق ها بایستیم.!

مصیبتی ناگوارتر ازاین نیست که ما و باورهایمان حجاب راه باشیم.

خدا و باورها وگفتارها و رفتارهای نیک در بین تمام ادیان و  ملل حق است.

مانده است که ما پاک دلانه به نجوای رحمانی گوش فرا بدهیم

به طهارت دل وگوش و چشم خود  شتاب کنیم که هنوز صدایشان را نشنیده ایم

هنوز سالهای نوری فاصله داریم تا به درک و بینشی از شنیده ها ودیدنی ها برسیم.

این فاصله را ما به راه انداختیم ما و روش اندیشیدن و زیستن ما.

والی الله المصیر

حمیدرضاابراهیم زاده

۱۷ خرداد1401

 

 

تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصارمولف محفوظ می باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

نقادی درگروههای مجازی

بنام خدا

در  آموزه های راستینمان درج شده است که:

اُدعوا الی سبیل ربک بالحکمه والموعظه الحسنه وجادلهم بِاللَتی هی احسن...

روش برخورد در مواجهه با مخالفین و منتقدین یکی از مهمترین سلیقه های رفتاری تاثیر گذار بر  آرمان و رسالت تبلیغی است.

 اَدله آوری و فراهم ساختن بَیّنه برای ساختار یک نگاه و ادعا و اقناع وجدان ناقد ومخالف وحتی داور، بسیار مهم‌ است.

گاه در گفتگو ها با بی منطق بودن گفتگو گران مواجه می شویم که جانب  انصاف را نمی گیرند.

بی پایه واساس گفتگو کردن و نقد کردن و فوروارد و منتشر کردن مطالب فاقد پایه واساس ، فرسایش آور بوده وبه ساحت هم آسیب زدن است.

اینکه فضا باید طوری باشد که نقاد غیر حرفه ای و حرفه ای و اهل تردید بتوانند از این شِبه کلاسِ درس چیزی حاصلشان شود، بحثی نیست.

آدابی هم باید رعایت شود

حفظ حریم همدیگر.

پیشداوری و بدگمانی و قضاوت نکردن درباره هم.

یاد آور شویم که اعضا دشمن ومعارض و معاند هم و آرمانهای هم نیستیم.  اشاره می کنم که اهل علم و طلاب در مباحثات علمی این روحیه را دارند که مباحثه وجستجو گری کنند.

مباحثه جهت اثبات یک ادعا و فرضیه ونظریه ی علمی و فقهی ، حدیثی ، تفسیری و.. . برای بدست آوردن میوه ی تمیز و بی عیب و ریب .

این جلسات مباحثه گاه شبیه مجادله و مشاجره می شود.

اگر ضعیف النفسی دراین بین باشد اینها باید هرروز باهم قهر باشند یا خون یکدیگر را مباح بدانند. که اینطور نیست.

در سیره مرحوم آقا مصطفی خمینی که ایشان مقتدر ترین وجدی ترین انتقادات را در کلاسهای درس پدرشان ایراد می داشتند وگاه بیشتر از ساعتی را باهم به نقد و تشکیک و مجادله ی احسن می پرداختند. و درس همین گفتگوی دونفره می شد!

این بین اگر غریبه ای وارد جلسه درس می شد گمان می کرد دعوای این دو مشاجره ای پایان ناپذیر وخصمانه ای است

که اینطور نبود. علاوه بر این دانش پذیران و طلاب از این تشکیک و پاسخ ها بر بار علمی شان اضافه می شد و  بسیاری از پیچ وتاب های غامض آن بحث از دریچه علم پاک وگره گشایی می شد واکنون نیز بسیاری از مباحث علمی وفقهی به برکت آن جلسات از حالت غامض و ابهام در آمده وشفاف و شیرین و روان در آمده اند.

اهل علم، دانشگاهیان،فرهیختگان این مباحثات و تشکیک وپرسش وپاسخ ها را لازمه ی روان بودن جریان دانش می دانند.

دانش منطق نیز همین را می گوید. صیروره و حرکت از مبدا تاریکی به سمت و مقصد روشنایی ناهمواری ها و

اُفت وخیز های راه بسیار است.

اما سر انجام  حرکت و عبور اتفاق می افتد.

اسلام جامد کفر آور است و کفر متحرک  امید بخش است.

لازمه ی رشد حرکت است!

راهی که امام محمد غزالی و ملاصدرا و ابن سینا وبسیاری از بزرگان دانش واهل خرد رفته اند این گونه بود که از کفر به دین می رسیده و به مقصد می رسانده اند.

شکی که خود را درپستوی دل وجان پنهان  کند همواره آسیب رسان و رُعب آور است وباید طرح مساله شود و برایش راه حل پیدا کرد.

دانش جامعه شناسی و سیاست آن را مرحله ی  گُذار می شناسد.

مهندسِ چیدمانِ واژگان‌ِ معطر و مطهر می فرماید؛

سخن خوب ،کلمه و یا واژه ی طیّب ونیکو، جایگاهش همیشه تمیز و بالاست .

الیه یَصعد الکلمُ الطَیب!

و رفتار نیکو ومصلحانه  وصالحانه بالاترش می برد.

والعمل الصالح یَرفعه.!!!

متون ونصوصِ آموزه های دینی ما در واقع از این منظر مقدسند که در حرکت بوده و کارکرد تمیز و مقدسی دارند.

تبعا به جهت عمومیت یک گروه مجازی ، میان اعضا وجلسات  تقارن سِنی و دانشی وجود ندارد.

از سویی جوان و نوجوانی تشنه وجو یای یادگیری وفهم نشسته است.

واز سویی دیگر علمایی در حوزه های مختلف آستین بالا زده اند تا پدیده و امری را جراحی کنند و بشکافند.

کالبد شکافی هر پدیده ای مملو از نظریه ها و ایده ها و انتقادات است.

اهل علم در این مورد می گویند روش شناسی در مطالعه. گفتگو و پژوهش.

هرکس روش خاص خودش را برای جستجو و استحصال نتیجه دارد. 

بقول گفتنی، راه های رسیدن به نتیجه و هدف بسیار است که فرجامش یک میوه و نتیجه است.  جریان حرکت وجستجو منتج به یک نتیجه است.

آرمان همه حرف ها و حدیث ها و غایه الغایات همه بگو مگو ها. بایدها ونباید ها

مجاهدات وتلاشها و کارها رسیدن به آرامش است.

انسان هر فکری می کند هرتلاشی را بجان می خرد و هر کاری می کند تا آرامش بیابد...

اما گاه از یادش می رود چگونه و چه چیزهایی او را آرام‌می کند.

این فراموشی ونسیان دست انسان نیست. خمیره اش اینطور است . باید بخدا پناه ببرد که منشا ومبدا و ررجام آرامش خود اوست.

بی دانشی کاری کردن،

بی پایه حرفی زدن، و رفتاری بروز دادن، فقر آور است. دشمن ساز است.

آدم فقیر بی پول نیست!

آدم فقیر بی بنیه و بی کس وباعث است بی خداست. نا امید است.!

دانشمندان علوم  مدیریتی و انگیزشی و اقتصادی و حتی علوم معارفی می دانند فقیر الزاما همیشه بی مال و بی پول نیست...!

سخن نیکو . روشمندی در نیکو گفتاری و نیک رفتاری سرمایه است. نگارنده ی آموزه ی ثروتمندان می سراید که

و مِن الناس یَستمعون القول فیتبِعون اَحسنه

آدم زیرک خوب گوش می کند!

دقت در شنیدن دارد!

وبهترین سخن ها را گلچین می کند واز آن پیروی می کند

مشورت خواهی تمیز همین است.

مباحثات .گفتگوهای بی انتقاد مثل این است شما هیچ ارزشی برای سرمایه و داشته هایتان قائل نباشید!.

 پوستر تشویق به ورزش کردن را در باشگاه بچسبانید چه فایده؟

یا در مسجد برای نمازگزاران، اهمیت نماز خواندن را بازگو کردن چه سود.؟

ورزشکار می داند برای چه در ورزشگاه تلاش می کند.

نمازگزار هم می داند برای چه در مسجد حضور دارد.

جای پوستر هرکدام باید عوض شود.

تبلیغ و ترویج درست این است که ورزشکار به مسجد تشویق شود

و نمازگزار هم ورزش کند.

این همان نقد کردن است ارزش گذاشتن است. باید سرجایش انجام شود. وگرنه باز دهی ندارد.

نقد تمیز کجا و عناد و عیب جویی و تمسخر کجا؟ 

دگرگونی ها در همین نقد و پاسخ هاست.

نقد می کنیم که اعتباری بیافرینیم.

نه اینکه منزلتی را تخریب کنیم

یا بُتی بسازیم.!

نقد از اسمش پیداست.

ارزش گذاری است.

به هر حال جانب انصاف گرفتن

شنیدن با دقت.

رعایت حریم همدیگر

پیروی از نیکویی. نیک اندیشی و

نیک خواهی ونیک گفتاری ونیک رفتاری باید روش باشد

تا نتایج تمیزی از این مباحثات زایش پیدا کند

نه فرسایش و ریزش.

خداوند دلهای ما را به نور باورهای نیکو و تمیز روشن کند. و به هم نزدیک تر کند.

حمیدرضاابراهیم زاده

۱۸خرداد۱۴۰۱

 

تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصارمولف محفوظ می باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

چه تلخ است

 

 

چه تلخ است وقتی با دیدن جمال غنچه رز تمام وجودت  می لرزد

 

و وقتی آن را سربریده در دست باد می بینی همچون ابر بهاری می باری

 

چه تلخ است که هنگام باریدنت  باران همنوای تو  شود....

 

ونتوانی صدای دلت رابشنوی

 

چه تلخ است که ببینی  باغ بهشت رزهایش رابه توفان باخت.

 

چه تلخ است دمی که گل وباغ وباغبان وباد وتوفان وخزان وزمین و زمان 

و همه می خواهند  که  ببازی  و سکوت کنی...

 

چه تلخ است این سکوت که در دلت غلغله ای باشد به وسعت  فریاد صوراسرافیل.

وتو نتوانی قفل بگشایی ازاین مهر سکوت...

 

چه تلخ است  می نابی که دُرد ش دَردَت را دوا میکند

اما سرخی اش خون غنچه ی رُز را به یادت می آورد و گونه هایت را از شرم سرخ می کند

وکامت تلخ می گردد ازتلخی می.

 

چه تلخ است چشیدن عسلی که زلالیتش تورابه آسمان چشمهای بلور پروازمی دهد...

 

 

حمید رضا ابراهیم زاده

تهران  سوم  شهریور۱۳۹۳

 

تمامی حقوق این اثر برای مولف محفوظ است

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

مخمصه ی بید

 

بید

در مخمصه افتاد

که

 یالش گم شد

 

باد

در ولوله افتاد

که بالش گم شد

من ازآن قافیه ی گمشده اش

می خوانم؛

فصل آواز من است

وقت پرواز من است....

 

 

14 آبان1394

حمیدرضا ابراهیم زاده


 
تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصار شاعر محفوظ است
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

پشت در توفان شد

پشت درتوفان شد

وبه یک موج بلند

بید مجنون لرزید

آسمان تیره شد و باد وزید

برگ های خاطراتم دست باد

دسته ی پرواز را بیچاره چید

بغض آمد بر گلویم باسکوت

من چرارقص کنان بنشینم ؟!!!

وچرابایدازاین خاطره ها بگریزم؟

وچرا آب به هاون ریزم؟

خاطرم هست هوای برفی

عشرت یکسره و پرشعفی

خاطرم هست وصال معشوق

ساتن سرخ وجمالی پرشوق

لیلی ام دربغلم عهدکنان می لغزید

بادی ازکنج قفا سخت حسادت ورزید

من ازاین خاطره تلخ  بخود ترسیدم

و از این درد بخود پیچیدم

نکند رز ساده خود رابدهم باد فنا

نکند باد پرپر بکند غنچه ی مرطوب مرا

نکند معشوق مراباد بگیرید به اسیری هرجا ....

 

*** *** ***

 

گفت معشوق مرا این فحوا

ندهد بادمرا غفلتی از جور دغا

ندهد هجمه ی توفان تکانم به جفا

من ازاین باد نخواهم ترسید

در ره عشق صواعق باید دید...

ازچه باید بهراسم دریا

بامن است قلب معشوقه ی با رسم وفا...

حمیدرضا ابراهیم زاده

۱۴/۴/۱۳۹۳

 
 
تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصارمولف محفوظ می باشد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

نقش ادبیات و حکایات و داستانها در توسعه۲

داستان هایی که در حکایات سعدی ویا در منطق الطیر ویا در تذکره الاولیای عطار است
روایاتی واقعی از زندگی ومنش ومشی رفتاری انسانهای بزرگ بعنوان الگوهای برای پیشرفت جامعه ی متمدن وبا فرهنگ  است
روایاتی که هر زاویه اش کلاس درس بود.
مردم به دور از توهم مشی ورفتار آنها را برای روش زیستن الگو می گرفتند
بزرگان بازحمت به بزرگی می رسیدند
و خردی کردن وادب آموزی و آداب دانی را پشت سر گذاشته وبه آن ملتزم می شدند.
آداب وسلوک بزرگی یافتن و علم واهل پرهیزگاری و ورع بودن در زندگیشان نشاط ایجاد می کرد وچراغ راه دیگران می شد
چیزی که اکنون به آن‌نیاز داریم
گوش دادن ودقت کردن وتدبر کردن در سیره بزرگان است.
روشمندی و آموزش پذیری از روش و سبک زندگی بزرگانی چون اهل بیت اکنون کار نمی شود ویا نادیده گرفته وحتی نا کار آمد نشان داده شده است
این که بالطایف الحیل  نگذاریم سیره ی بزرگان ترویج و باب شود خودش مبارزه با مشی راستی وراستی گرایی و راستگویان است.
جامعه اسلامی باید اسلوب وچارچوبش در همه قواعد پنداری و گفتاری  و رفتاری اسلامی باشد.
گزینشی وچینشی زیستن بنام اسلام  ستمکاری است در حق و شرافت اسلام شریف.
ازاین روی هنوزهم کار آمدی گ قصه های قران وسیره اهل بیت و بزرگان را در زندگی آرام  ومنتهی به توسعه را یک راهکار بزرگ آموزشی می دانم.
مثلا در داستان حاتم طایی :
حاتم را پرسیدند که :«هرگز از خود کریمتر دیدی؟» گفت: «بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت و پیش من آورد. مرا قطعه‌ای از آن خوش آمد، بخوردم.» گفتم : «والله این بسی خوش بود.» حاتم ادامه داد: «غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می‌کشت و آن موضع را می پخت و پیش من می‌آورد و من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار شوم، دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟» گفتند: «وی همه گوسفندان خود را بکشت.

وی را ملامت کردم که: «چرا چنین کردی؟» گفت: «سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟» پس حاتم را پرسیدند که: «تو در مقابله آن چه دادی؟» گفت: «سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.» گفتند: «پس تو کریمتر از او باشی!»
گفت: «هیهات! وی هر چه داشت داده است و من از آنچه داشتم و از بسیاری، اندکی بیش ندادم.»

عناصر زیادی دراین روایت راستین دخالت دارند تا نتایج وخروجی لازم  را از این ماجرا به اهل خرد نشان دهند. تا عنصر حرکت و بلوغ پیش بیاید.
وقرآن هم رویکردش به اهل خرد و خرد ورزان از این نگاه است که باعث حرکت باشند نه اسباب ایستایی و انحراف!
واین حرکت منشا توسعه و پیشرفت خواهد بود‌.

والی الله المصیر
حمیدرضاابراهیم زاده 
۲۷ خرداد۱۴۰۱

تمامی حقوق مربوط به این اثر درانحصار مولف محفوظ می باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

وقتی من دانشگاهم و همسر نیست.

امروز یک شنبه بود و من طبق معمول از صبح باید میرفتم دانشگاه تا ساعت ۱ عصر. ساعت ۱۱ صبح هم همسر باید میرفت جایی. یه جایی که هیچ کاریش نمیشد کرد...
در این شرایط چالش ما واضحه که چیه: نگه‌داشتن بچه‌ها و مخصوصا لیلا...
بچه‌ها رو همسر گذاشت خونه مادرشوهرم. وقتی مستاصل میشیم تنها گزینه‌مونه.
این بار دومی هست که اینطوری شدیم چون مامانِ من یک‌شنبه‌ها کلاس داره. کلاسی که خودش تدریس میکنه.
اینا رو نوشتم که بگم دیگه پذیرفتم که مامانم براش کلاسِ خودش توی اولویته. که حاضر نیست روز کلاسش رو به خاطر من جابه‌جا کنه و راحتی دوستاش براش در اولویته.
پذیرفتم که برای مامانم، تحصیلات تکمیلیِ من اصلا ارزش نیست. اصلا اولویت نیست. حتی یه مانعه...
اینم فهمیدم که توقع من از مامانم زیاد بوده. این که همین الان که دارم اینا رو مینویسم فکر میکنم باید اون پیش بچه‌ها می‌اومد. این که فکر میکنم باید من رو در اولویت میذاشت...
هنوز خیلی مونده که بتونم بهش حق بدم اما حداقل الان آرومم و اینا آزارم نمیده.
شاید چون همسر پشتمه و البته خودمم پذیرفتم و کنار اومدم.
این که میگم درس خوندن من برای مامان ارزش نیست شاید اغراق به نظر بیاد. اما خب...
همین چند روز پیش داشت با تازیانه‌های کلمات نوازشم میداد که چرا به فکر برادر کوچیکم نیستم. میگفت تو که دیگه داری استاد میشی، انقلاب اسلامی میخونی و ‌چه و چه، اگه درس نمی‌خوندی (بیشتر میتونستی به داداشت برسی)... گفتم مامان این "اگه" رو در مورد همه چیز میتونی بگی: اگه بچه‌ی سوم رو به دنیا نمی‌آوردی، اگه دومی رو نمی‌آوردی، اگه بچه‌دار نمی‌شدی، اگه ازدواج نمی‌کردی، اگه حوزه نمی‌رفتی...
گفت راست میگی‌. منظورم اینه که تو که اینقدر توانایی‌هات بالاست.
چی میخواد از من مامان؟
نمیدونم.
مامان فکر میکنه درس برای من یعنی مدرک.
نمیدونه درس و مشق و کتاب، عشقمه، غذای روحمه.


وقتی دانشگاه میرم، تقریبا وضعیت لیلا به هم میریزه. نه همسر بهش رسیدگی می‌کنه؛ نه مامان، نه مادرشوهرم. فقط دلم برای لیلا می‌سوزه. شاید اگر بهم مرخصی میدادند اینطوری نمیشد ولی در هر حال الخیر فی ما وقع.
پ.ن: بچه‌ها ساعت یک و نیم اومدند خونه و فهمیدم اگر اینکه مادرشوهرم می‌خواسته به لیلای ۸ ماهه کرانچی بده رو فاکتور بگیریم، لااقل لیلا دو وعده غذا خورده بود. زینب بیچاره از صبح یک‌بار هم تعویض نشده بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

توضیح...

من یه چیزی رو توضیح بدم، فکر کنم اصلا خوب منتقل نشده. انگار می‌خواستم از پذیرش خودم بگم ولی رفته تو فضای غر:
اول:

اینکه درس خوندنِ من، اولویت زندگیِ مادرم باشه اصلا بی‌معناست... من همچین چیزی نگفتم و چنین چیزی رو هم نمی‌خوام و حتی درس خوندن، اولویت زندگی خودمم نیست! درس می‌خونم و دانشگاه میرم چون باعث رشدم میشه و شدیدا حالم رو خوب می‌کنه.
اما اینکه درس خوندنِ دخترِ مادرم؛ یعنی من، یک چیز ارزشمند باشه، ارزش باشه، مثل مادر بودن، قابل احترام باشه، انتظار بی‌جایی نیست.
چون علم برای من معنی مدرک رو نمیده و چون خانواده‌ی من خودش این ارزش رو برام ایجاد کرده. اتفاقا اون چیزی که تا قبل از سال ۹۰ ارزشش منتقل نشده بوده، ارزش ازدواج و تشکیل خانواده و فرزنددار شدن بوده!
اما یه چیزی رو دوستان مطرح کردند و اون اینه که چرا باید مادرم به نیاز من اولویت بده در حالی که من خودم به نیاز دخترام اولویت ندادم؟!
مادرِ من ۲۷ سالش که بود:
لیسانسش رو گرفته بود و توی شهری دور از خانواده‌ش کار می‌کرد و تازه داشت ازدواج می‌کرد. بعدش هم رفت سرِ کار و ما رو گذاشت مهد کودک چون چاره‌ای نداشتن.
من الان ۲۷ سالم هست:
سه تا بچه دارم و دارم کارشناسی ارشد می‌خونم و بچه‌ها رو پدرشون نگه‌میداره و اگر مجبور بشیم گزینه بعدی مادرم و بعدش مادرش هست. چون چاره‌ای نداریم و امکانِ ما فعلا همین‌هاست.
دوم:
درس خوندن و ایجاد مقدمات تحصیلات عالیه، یه سنی داره؛ یه دورانی داره؛ شور و اشتیاق به تحصیل و ... همیشگی نیست. اصطلاحا یه تبی داره.
توانِ انسان، جسمی و روحی و روانی و تمرکز و استقامت انسان همیشگی نیست.
ضمن اینکه مثلا بعضی محدودیت‌ها مثلِ سنِ پذیرش دانشجو در رشته‌ی من وجود داره. یعنی اینکه نمی‌تونستم ادامه تحصیلم رو به تاخیر بندازم.
از همه مهم‌تر اینکه انسان‌ها با هم فرق دارند. من با مادرِ ۲۷ ساله‌ام در گرایش‌ها، نیازها و اشتیاق‌ها و استعدادها یکی نیستم. پس نه مادرم باید خودش رو با من مقایسه کنه و نه برعکس. نه من باید خودم رو دخترم مقایسه کنم و نه دخترم خودش رو با من.
سوم:
هر چیزی یه سنی داره.
ازدواج معمولا دهه سوم زندگی آدما رخ میده. (تازه مادرم من رو ۱۷ سالگی شوهر داد)
باروری زنان دهه سوم و چهارم زندگیشون امکان پذیره.
حدود سنین ۲۰ تا ۳۰ الی ۴۰ سال هم، اگر درس نخونی و استاد نبینی، از دست میره.
مادرِ من دهه سوم زندگیش رو به درس گذروند و به خودش این حق رو داد که طبق معیارهای زن سنتی رفتار نکنه. در حالی که خواهراش همه سنتی ازدواج کردند و بچه دار شدند و ادامه تحصیل ندادند، برعکسشون رفتار کرد.
من ارزش‌های زندگیم رو کنار نذاشتم و طبق ارزش‌ها سعی کردم همه چیز رو با هم جلو ببرم.
چهارم:
ما الان در چه شرایطی داریم زیست می‌کنیم؟ در چه نقطه‌ای از تاریخ هستیم؟ چه تکالیف و مسئولیت‌هایی بر دوشِ ماست؟
اگر فرزند آوری و مساله جمعیت، یک تکلیف ملی و دینی و انقلابی محسوب میشه، چه کسانی باید بارِ این مسئولیت رو به دوش بکشند؟ آیا فقط زن؟ آیا به تنهایی باید دوران بارداری و مساله زایمان و شیردهی رو مدیریت کنه؟ آیا همسرش، آیا کسانی که ادعای پیروی از امر ولایت دارند نباید در این مسیر همراهی‌ش کنند؟
پنجم:
مگه فرزند باید اولویت زندگیم باشه؟ هیچ وقت فرزندم اولویت زندگیم نبوده چون نمیشه! چون سه تا فرزند دارم و کدوم رو بذارم توی اولویت؟ اگه کسی رو بخوام تو اولویت بذارم اون همسرمه.
اون چیزی که واقعا در اولویت منه، بعد از ارزش‌های معنوی و ماموریت‌های دینی، خانواده‌م هست که اینا رو در طول هم می‌‌بینم. نه در عرضِ هم.
ششم:
بچه‌ها هرچقدر کوچکترند، مسائلشون ساده تره. همین الان اونقدر که فاطمه‌زهرا از نبودن من آسیب می‌بینه چه بسا از اون دوتای دیگه بیشتر باشه.
بنابراین ترجیحم اینه که تا زمانی‌که بچه‌هام کوچکترند، درسم تموم بشه و حتی شاغل بشم و بتونم از امکانات بیشتری که در گرو داشتن پول هست، استفاده کنم: مثل پرستار و مهد‌کودک و مدرسه خوب برای بچه‌هام.
هفتم:
وقتی منم مثل مادرم به دهه ششم زندگیم رسیدم و دخترانم به دوران فرزندآوریشون، من دیگه باید به ثبات رسیده باشم طبیعتا. نه اینکه در دورانِ آزمون خطا باشم‌. اون زمان امکان‌هایی باید ایجاد کنم برای حمایت از فرزندانم. اینکه حمایت من از فرزندانم چه شکلی داشته باشه و در چه قالبی باشه، طبیعتا از الان نمی‌تونم بگم چیه و اقتضائات زمان و مکان و سایر شرایط تعیین کننده‌های مهمی هستند. چه بسا حتی شرایطشون طوری باشه که خیلی هم نیاز به کمک من نداشته باشند چون هر کدوم‌شون حداقل دوتا خواهر دارند الحمدلله.
خب دیگه... بسه. چقدر حرف زدم :|
فقط آخرش اینو بگم که هرکس بره در زمین جنگ و مبارزه، کارش سخت میشه و من فقط با غر زدن اجرِ خودم رو ضایع می‌کنم. وگرنه مادر و پدرم و مادر‌شوهر و پدرشوهرم دارن تلاش خودشون رو می‌کنند. مسیر من انتخابِ اونا نبوده و طبعا آمادگی مواجهه با ساده‌ترین و چه بسا سخت‌ترین دردسرهاش مثل بچه‌داری رو ندارند.
ای کاش من هم قدرِ اونا رو بیشتر می‌دونستم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

کامنت‌ها رو به زودی جواب میدم.... همه رو. ببخشید.

بلاخره قلق مامان هم داره دستم میاد. دارم میفهمم چی خوشحالش می‌کنه...
چند روز پیش‌ها بابا رفته بود یه ماموریت چند روزه به سوییس. یکی دو روز اول آقاجان و مامان زهرا که اومده‌ بودند تهران، پیش مامان بودند و مامان تنها نبود. (البته بدون احتساب مهدی جون. چون باشه یا نباشه مامان تنهاست.) راستی چهارشنبه مامان یه آش دندونی پخت...
بعدش که آقاجان‌اینا هم برگشتند بروجرد، شنبه بود فکر کنم... رفته بودم دانشگاه و خسته بودم. ولی شب زنگ زدم به مامان گفتم بیاد خونمون. مامان گفت روزه‌است و بهانه آورد که ماشین ندارم. خلاصه اصرار کردم و قبول کرد. نیم ساعت بعد زنگ زد و گفت رضا داداشم داره از قم با خانم بچه‌هاش برمیگرده و ای‌کاش دعوتشون کنی.
من خیلی خسته بودم. بچه‌ها خیلی اذیتم کرده بودند و حتی از دعوت کردن مامان هم بگی‌نگی پشیمون شده بودم چون نایِ پذیرایی نداشتم اما قبول کردم. یه ذره به غذا اضافه کردم و اومدند.
علاوه بر اینکه زن‌داداشم خیلی خوشحال شد و من واقعا حس خوبی گرفتم از اومدنشون، مامانم روز بعد و بعدترش مدام ازم تشکر می‌کرد. فهمیدم برای مامان رابطه من با داداشام خیلی مهمه... و این قلقِ مامانه.
دوشنبه بود که رفتم دانشگاه و روند پروپوزالم انقدر به آسانی و سرعت داره میره جلو که یقین کردم خدا می‌خواد اینطور بشه...
استادِ جان به جایِ برگزاری کلاس، به خاطرِ نیومدنِ همکلاسیم، (کلا دو نفر هستیم که این واحد درسی رو داریم) جلسه رو تبدیل کردند به جلسه خصوصی برای من. البته یک مستمع آزاد هم داریم که یک خانمی هستند و بودنشون باعث میشه من احساس آرامش کنم و جوّ مناسب‌تری از هر حیث ایجاد بشه.
دوشنبه قبل هم همین اتفاق به شکل دیگه‌ای افتاد. اون روز صبح بیست دقیقه‌ای زودتر وارد دانشکده شدم. نوای زیارت عاشورا از نمازخانه می‌اومد. نمازخانه‌ کوچکه. همون مکان کوچک تا نزدیک در ورودیش پر بود از پرسنل دانشکده. ولی دلم نیومد از پله‌ها بالا برم. ایستادم روی پله‌ی اول و لعن و سلام آخر رو با اون جمع همراه شدم. گوشه چشمی تر کردم و یک دل سبک کردم و وقتی به سجده رفتند، از پله‌ها بالا رفتم.
کلاسِ استادِ جان که تموم شد، تا کلاس بعدی فقط نیم ساعت وقت داشتیم اما استاد بعدی نیومدند و حدود یک ساعت استاد نکاتی رو بهم گفتند که یک سال هم فکر می‌کردم به مغزم خطور نمی‌کرد.
توی کامنت‌های پست قبل، پیچک خانم ازم پرسید واقعا با درس خوندن حالم خوب میشه یا امتیازات بعدش رو می‌خوام؟
خیلی به این سوال فکر کردم. جواب این سوال حکم مرگ و زندگی رو برام داشت. میدونید چرا؟ چون اگر برای سیراب کردن یک تشنگی درونی و حقیقی به سمت درس خواندن رفته باشم، احتمال اینکه بتونم عملم رو خالص کنم و عاقبت به خیر بشم هست. اما اگر ترس از آینده مالی خودم و خانواده‌م و شغل آینده و ... من رو به این سمت کشونده باشه... بدا به حالم.
خیلی دلم می‌خواست با خودم صادق باشم. سعی کردم محاسبه کنم ببینم با خودم چند چندم. تلاش کردم نیتم رو پاک کنم. میدونید آخه، دروغ چرا... این چند وقت، اوجِ فشارهای مالی و اقتصادی روی ما بوده و هست. شرایط به شدت ناپایداری و بی‌ثباتی داریم. حتی هفته‌های اخیر به خاطر مسائل مالی، کتاب به دست گرفتن برام سخت شده بود اما بازم امیدم به خدا بوده و هست.
برای همین یه روزایی بود که به خودم می‌گفتم مهمه که زودتر درسم تموم بشه، مهمه که زود دکتری بگیرم؛ استاد دانشگاه بشم، حقوق بگیرم و بتونیم یه زندگی درخوری داشته باشیم اما بذارید از خودم تعریف کنم... باهوش‌تر از این‌ حرفام. میدونم که حساب و کتاب ما آدما یه چیزه و مالِ خدا یه چیز دیگه.
من بنا نداشتم که کارشناسی ارشدم زود تموم بشه اما استادِ جان تخمینی که زدند، حتی من رو می‌ترسونه. خیلی خیلی زود... این یعنی خیلی زودتر از حد تصورم می‌تونم در دوره دکتری شرکت کنم و فاتحه...
همین که متوجه شدم دستِ خدا به میدان آمده تا کارِ من راحت بشه، من رو متوجه این نکته کرد که برای بهبود وضعیت خانواده‌م لازم نیست من شاغل بشم و چه و چه.
مثل دوران کودکی و نوجوانی بی‌دغدغه می‌تونم درس بخونم به عشقِ درس. به عشقِ خودِ علم. روزهایی رو به خاطر میارم که از درس فاصله گرفته بودم و تشنگی و عطشم رو هیچ چیز برطرف نمی‌کرد. من در طولِ زندگیِ ۲۷ ساله‌ام انقدر خوشبخت بوده‌ام که همزمان هم درس خواندم، هم ازدواج کردم. هم درس خواندم هم آشپزی یاد گرفتم. هم درس خواندم هم فرزنددار شدم. هم خانه‌دار بودم هم استاد دیدم. هم همه چیز بود و من دانشگاه رفتم...
من خیلی خوشبخت بودم و هستم و با وجود روزهای سختی که می‌گذرانیم، احساس می‌کنم اگر از دانشگاه رفتنِ من، تنها بهره‌ام فقط بودن در محضرِ استادِ جان بوده، کافی است.
خدا را شکر.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

پایان‌نامه‌ی عزیزم

یکی از سوال‌هایی که پایان‌نامه من قراره بهش جواب بده اینه چرا بچه مذهبی‌ها؛ بچه بسیجی‌ها، بچه حزب اللهی‌ها زیرِ پا لِه اند؟
پایان‌نامه‌ام خودِ خودِ منه و چندین و چند سوالی که لابه‌لای سوال اصلی و سوالات فرعی‌ش جواب میده، همون چیزایی هستند که چند سال هست که همه‌ی زندگی و دغدغه‌ام شده.

امروزی که گذشت و شد دیروز، رفتم سر وقتِ دفتر برنامه‌های کلانِ زندگیم. نگاه کردم به صفحه‌ای که سه خط درمیون نوشته بودم: ۹۶_ ۲۳ ساله. ۹۷_ ۲۴ ساله... من اینا رو تا ۳۶ سالگی ادامه داده بودم.
نگاه کردم به خطِ ۲۷ سالگی. پایین‌شون نوشته بودم که اونموقع فاطمه‌زهرا و خواهر برادرای احتمالیش چند ساله‌اند. باورم نمیشد... ۶ ماه از برنامه فرزند سوم جلوتر بودم و باورم نمی‌شد که برنامه علمی‌م اینقدر خوب جلو رفته باشه.
اما واقعا در مورد این سه سال آخر چی می‌تونم بگم؟
خیلی پر فشار بود. پیرم کرد. از ۹۸ تا امروز، هر سال به اندازه سه چهار سال بار و فشار داشته و من تکیدم.
نه... از روزی که ازدواج کردم... چقدر سخت شد..‌.
همه چیز سخت شد و روز به روز سخت‌تر و پیچیده‌تر شد.
چرا؟ امروز همون مشکلات روزهای اول ازدواج رو دارم با این تفاوت که اینقدر مشکلات زیاد‌تر شدند که وقت ندارم به تک‌تکشون فکر کنم. همین که نتونی روی تک تکِ مشکلات زوم کنی هم خودش موهبته، نه؟
و اینکه نتونی به کسی بگی هم خودش موهبته... حتما هست.
چون آخرین باری که به یکی از نزدیک‌ترین کسانم گفتم دردم رو، جز سرزنش نصیبم نشد. البته که مجردها سر سوزنی درک نمی‌کنند... توقع زیادی داشتم ازش.
گاهی آدم باید به خودش استراحت بده.
دلم می‌خواد چشمام رو ببندم و مثل آدام سندلر تو فیلم کلیک یه دکمه بزنم برم روز جلسه دفاع پایان‌نامه‌ام. از همه تشکر کنم‌. بعدش به خودم شش ماه استراحت بدم و لاک و هابز بخونم.
حتی الان انقدر حالم بده که دلم می‌خواست معتاد بودم. چیزی بود که عقلم رو زایل می‌کرد...


پ.ن: این پست رو باید دقیق‌تر مینوشتم اما هرگز این کار رو نمی‌کنم. جزییات زیادی داره چیزهایی که آزارم میده که ترجیح میدم هیچ وقت برای کسی تعریف نکنم. یه سری‌هاش رو بگم ریا میشه. یه سری‌هاش ابزار سرزنش و یه سری‌هاش کاملا قابل رفع هست.
به استثنای مطالب پایان‌نامه‌ام که بعدها در دسترس همه قرارش میدم. ان شاءالله.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تير 1401ساعت 13:52 توسط علی فرهادی |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد